تبليغاتX
گذرگـــــــــاه اميــــــد
 
گذرگـــــــــاه اميــــــد
دنیا به امیـــــــــد بر پاست و انسان به امیـــــــــد زنده است.
 
ايــن گــونه زنـدگــي كـنـيـم.

شــاد شــاد امــا دلسوز

مثبت مثبت امــا مـراقــب

ســالم ســالم امـا صالـح

محكـم محكـم امــا نـرم

سـريع سـريع امــا پيوسته

متواضـع متواضـع امــا سـربلند

آزاد آزاد امــا قـانـون مـند

صـبور صـبور امــا پيگـير

مصـمم مصـمم امــا بي خيـال

ســاده ســاده امــا زيـبـا

مهـربان مهـربان امــا جـدي

امــيدوار امــيدوار امــا كـوشـا

سـبـز سـبـز امــا بي رنـگ ( بي ريـا )

متفـاوت متفـاوت امــا همخــوان

خـالـص خـالـص امــا خــلاق

مطمئن مطمئ‍ن امــا هوشـيـار

سـبك سـبك امــا سنگـين

بخشـنده بخشـنده امــا مـتعادل

مــومن مــومن امــا راسـتين

عـاشق عـاشق امــا عـاقـل

سـختگير سـختگير امــا بـه وقـتش

شكــرگـزار شكــرگـزار ، ديگه امــا نـداره

كـامـلا هـدفـمـند پيش بـه ســوي خــوشــبخــتي و مــوفـقـيـت

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 18:45  توسط مــــريم  | 
امـــــــــــيدوار

روزي حضرت عيسي ( ع ) در محلي نشسته بود . پيرمردي داشت زمين را براي زراعت آماده مي كرد . حضرت گفت :" خدايا ! آرزو را از دل اين مرد زايل كن ."

همان دم پيرمرد بيل خود را به يك طرف انداخت و روي زمين خوابيد . ساعتي گذشت ، عيسي ( ع ) باز گفت :" خداوندا ! دوباره آرزو وامـــــــيد را به او برگردان ."

ناگاه پيرمرد از جا برخاست و شروع به كار كرد . حضرت از او پرسيد :" چه شد بيل را بر زمين گذاشتي و باز بعد از ساعتي ، آن را برداشتي و به كار مشغول شدي ؟"

پيرمرد گفت :" در حين كار كردن با خودم گفتم تا كي بايد زحمت بكشي ؟ تو پير و از كار افتاده اي ، شايد اجل همين الان به سراغت بيايد . با اين انديشه ، از كار دست كشيدم ." وقتي روي زمين دراز كشيده بودم ، با خود گفتم :" حالا كه زنده هستي ، بايد كار كني و زاد و توشه اي فراهم آوري ." اين بود كه باز بيل را برداشتم و مشغول به كار شدم .

با استقامت مي توان امــــــيدوار بود و با امـــــــــيد مي توان پايداري كرد . كسي كه از رسيدن به مقصود ناامــــــيد شده و استقامت نداشته باشد ، همه ي مشكلات را غيرقابل حل مي بيند ، چرا كه امـــــــيد لازمه ي تداوم زندگي است .

ويكتورهوگو معتقد است :" امـــــــيد در زندگي انسان همان قدر اهميت دارد كه بال براي پرندگان ."

دهخدا مي گويد :" امـــــــيد و آرزو آخرين چيزي است كه دست از گريبان بشر بر مي دارد."

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 10:59  توسط مــــريم  | 
یـک انســان ویـژه منتظـر توسـت تـا ... !

با خودت قرار بگذار كه امروز براي يك انسان ويژه كاري انجام دهي . انسان ويژه اي كه تو خيلي دوستش داري و اگر قرار باشد تغييري در زندگي ات ايجاد شود بايد توسط او صورت گيرد و تو تمام داشتني هايت را مديون او هستي ! و اين انسان ويژه كسي نيست جز خودت ! بلـــه خودت !

اگر انسان خودش را تحويل بگيرد اين ابداً خودخواهي نيست و به هيچ وجه حذف ديگران را معنا نمي دهد . بلكه بر عكس وقتي شما خودتان را تحويل مي گيريد ، قادر مي شويد تا به ديگر انسانها ارزش بيشتري عرضه كنيد . حقير شمردن خود نه براي شما و نه براي بقيه هيچ نفعي ندارد . اگر به خودتان كمك كنيد تا عزيزتر شويد و رشد كنيد ، براي بخشيدن ، چيزهاي بسياري در اختيار خواهيد داشت .

با خودتان مثبت باشيد . به خودتان سخت نگيريد و نسبت به خويشتن مهربان باشيد . آخرين باري كه خودتان را تحويل گرفته ايد ، چه موقع بوده است ؟ خود را تحويل بگيريد و به خود خوبي كنيد و ببينيد چقدر معجزه آسا تمام خوبي هاي عالم به سوي شما و مردم اطرافتان سرازير مي شود.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 13:22  توسط مــــريم  | 
از هــر لحظـه ي زندگــي ات لــذت بـبـر !

اگر كمي در زندگي انسان هاي اطراف خودت دقيق شوي مي بيني كه آنها امكاناتي عالي دارند ولي بدون اينكه از آنها بهره اي ببرند دايماً در تلاش براي به دست آوردن چيزهاي ديگر هستند. اگر زاويه ي ديد خود را كمي وسيع تر سازي ، خواهي ديد كه زندگي تو پر است از چيزهاي باارزشي كه هرگز به سراغ آنها نرفته اي و از آنها به درستي استفاده نكرده اي.

تو داراي يك ذهن قدرتمند هستي . پس از آن استفاده كن ! تو داراي جسمي هستي كه تو را از اين سو به آنسو مي كشاند و به تو امكان عمل مي بخشد ، پس از اين جسم استفاده كن. تو در زندگي چالش ها و مشكلاتي داري كه مي تواند تو را رشد دهد و قوي تر سازد ، پس با اين چالش ها روبه رو شو و از آنها استفاده كن . تو داراي تمايلات و آرزوها و غريزه هستي . تو صاحب آگاهي و تجربه و مهارت هستي ، پس از همه ي اينها استفاده كن.

نگراني خيلي زياد در مورد آنچه داري و يا آنچه نداري تو را از ديدن فرصت هايي كه واقعا مي تواني از آنها استفاده كني محروم مي سازد . به آنسوي داشتني هايت بنگر و ببين كه مي خواهي چه كسي باشي . به جاي اينكه خودت را با نداشتني هايت محدود كني ، خودت را با به كارگيري همه ي چيزهاي خوبي كه داري قدرت ببخش و از داشتني هايت لذت ببر.

تجربه چيزي است كه هرگز نمي تواند از تو پس گرفته شود . مايملك هاي مادي تو يكي پس از ديگري فرسوده خواهند شد و از بين خواهند رفت . اما تجربياتي كه تو در طول زندگي كسب كرده اي براي هميشه براي تو باقي خواهد ماند .

هر روز زندگي تو پر است از فرصت هاي زيادي براي تجربه كردن ، كه هر كدام از اين تجربه ها مي تواند غنايي و ثروت زيادي به زندگي تو ببخشد . پس چرا غفلت مي ورزي و به راحتي از كنار اين گنج هاي ذي قيمت مي گذري و خود را به عادت هاي آسان و فعاليت هاي بي دردسر و راحت زندگي روزمره سرگرم مي سازي و از تجربه مي گريزي ؟

خوب بيانديش ! خواهي ديد كه بزرگترين گنج هايي كه داشته اي لحظاتي بوده اند كه تو با هشياري و تلاش كامل زندگي كرده اي ، در كنار كساني كه دوستشان داشته اي به سر بردي و لحظاتي كه براي تعقيب و پي گيري يك رويا يا دستيابي به يك هدف بزرگ صرف نموده اي.

هر روز عمرت كه به پايان مي رسد ، با خود بيانديش كه تجربه ي زندگي به راستي چقدر زيبا و باشكوه و عظيم و از همه مهم تر غير قابل بازگشت است . هر جايي كه مي روي ، شرايط زندگيت هر طوري كه هست ، هرگز يك نكته را فراموش نكن و آن اينكه حق داري و بايد لحظه لحظه ي زندگي ات را معنادار و ارزشمند سازي . امروز براي تو روز خاصي است ، روزي است كه خالق هستي مقرر ساخته تا تو زنده باشي ! پس امروز را با لذت زندگي كن و سعي كن با تجربه ي زندگي ، عظمت آن را از نزديك لمس كني . تجربه ي بزرگ تو همين الان در حال رخ دادن است .نگاهت را به آن سوي برگردان !*

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 14:59  توسط مــــريم  | 
تــــــــــــــو مـی تـوانـی !

چه اتفاقي مي افتد اگر تو بتواني عبارت « من نمي توانم » را از دايره ي لغات خودت حذف كني ؟ اگر اين كار را انجام دهي و ديگر نتواني در مقابل حوادث زندگي بگويي « من نمي توانم » پس به ناچار مي گويي : « من مي خواهم » يا « من نمي خواهم » و در اصل اين دو جواب درست مي باشند.

خوب فكر كن و ببين با اين جايگزيني تا چه حد اعتماد به نفس و قدرت نصيب تو خواهد شد ؟!

خيلي مواقع وقتي گفته مي شود « من نمي توانم » ، هدف فرار از مسئووليت است . هر گاه به خودت و ديگري مي گويي « من نمي توانم » اصولاً به نحوي راجع به محدوديت هاي خودت بحث مي كني و هنگامي كه تو حاضر به قبول مسئووليت نيستي ، قابليت ها و اثربخشي خودت را هم با عبارت « من نمي توانم » منكر مي شوي !

خيلي كم پيش مي آيد كه « من نمي توانم » درست از آب در بيايد ! معمولاً معناي اين عبارت اين است كه « من خيلي خوشم نمي آيد » و يا « من نمي خواهم به اندازه ي لازم براي اين كار تلاش كنم ».

اما ضرر اين نوع برخورد با مسايل اين است كه وقتي به صورت مكرر از عبارت « من نمي توانم » استفاده كنيم ، به صورت ناخودآگاه از درون و بيرون ضعيف و ناتوان جلوه مي كنيم و ناتوان بودنمان را باور مي كنيم .

دفعه ي بعد كه خواستي بگويي من نمي توانم ، كمي تامل كن و از خودت بپرس كه آيا اين ادعا واقعاً درست است يا خير ! ؟ با خودت صريح و مستقيم صحبت كن و بعد خواهي فهميد كه خيلي كم به عبارت « من نمي توانم » نياز خواهي داشت !

وقتي آرزوي رسيدن به چيزي در تو بوجود مي آيد ، توانايي و قابليت مورد نياز براي رسيدن به آن چيز در وجودت ايجاد مي گردد . تو كارهايي را مي تواني انجام دهي كه بخواهي ! اينكه بخواهي يا نخواهي فقط به تــــــــــــــو بستگي دارد.

  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 13:47  توسط مــــريم  | 
فـرامـوشـي را به خاطــــــــــر بســــــپار.

مي توان شكست ها و تلخي هاي گذشته را فراموش كرد و هرگز به خاطر نياورد . مي توان چهره هاي زشت و عبوس و رفتارهاي ناپسند و آزاردهنده را از ياد برد و ديگر به ياد نياورد. مي توان سركوفت ها و زخم زبان ها را به خاطر نسپرد . مي توان بداخمي ها و نيش زبان هاي ديگران را به دل نگرفت و فراموش كرد.

مي توان از دست دادني ها را از دست داد و به آنها فكر نكرد . مي توان فقط زيبايي ها و مهرباني ها را به خاطر سپرد و زشتي ها را نديد و ضمير را از وجود همه ي نامهرباني ها و زشتي ها تهي ساخت .

مي توان به كلاس تضعيف حافظه رفت و روي تقويت قوه ي فراموشي كار كرد ! مي توان فراموشكار بود و شخصيت هاي خودخواه را به فراموشي سپرد و هر لحظه نو و تازه بود . مي توان خاطر را از خاطره هاي آزاردهنده خالي كرد .

فراموشي بخشي از توانايي انسان است و مي تواند در موارد بسياري به نجات انسان بيايد و او را از شر غم و غصه هاي به ظاهر تمام نشدني خلاص كند . فقط به شرطي كه در بدترين شرايط زندگي ، انسان به خاطر آورد كه مي تواند به خاطر نياورد و مي تواند به اختيار خود هر چه را كه بخواهد فراموش كند و اگر لازم باشد تمام حافظه اش را به يكباره بيرون بريزد و دوباره از نو متولد شــــــــــــــــود .

  نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 11:24  توسط مــــريم  | 
زندگـــي بـا ارزش

زندگــي تو خيلي با ارزش تر از آن است كه آن را با نگران بودن روي افكار بقيه ي مردم هدر دهي . بهترين راه استفاده از اين زندگــي قيمتي اين است كه همان شخص نابغه اي باشي كه هستي . هر چه صاف تر و خالص تر باشي راحت تري ، و زندگــي با تو صميمانه تر و مهربانانه تر رفتار مي كند .

زندگــي خيلي با ارزش تر از آن است كه يك جا بايستي و بگذاري كه زندگــي از مقابلت عبور كند . به داخل زندگــي بپر و با آن درگير شو .

قبول است كه زندگــي اغلب راحت نيست و حتي بعضي مواقع فشار و تنش زيادي به انسان وارد مي سازد ، اما قدر مسلم مبارزه هايي هست كه تو مي تواني از آنها سربلند بيرون آيي و آن لحظات پيروزي دقيقاً همان روزهايي است كه تو مي تواني زيبايي زندگــيت را با تمام وجودت احساس كني . ارزش زندگــي خيلي بيشتر از آن است كه تو تكاني به خود ندهي و تفاوتي را در سرنوشت خود و ديگران رقم نزني.

تو هميشه مي تواني چيز ويژه ومثبتي را براي عرضه داشته باشي . وقتي زندگــي را با ارايه تلاشهاي مثبت خود شيرين مي سازي ، در واقع ارزش زندگــي را از آنچه هست بيشتر مي نمايي . به عنوان شاهد به همه ي انسانهايي كه در زندگــي خويش درخشيده اند دقت كن و بعد به راحتي خواهي ديد كه همه ي آنها زندگــي خويش را دوست داشته و عاشق آن بوده اند و قدر آن را با تمام وجود دانسته اند.

هر گاه با تصميمي روبرو شدي كه ندانستي به كدام راه بروي و يا وقتت را چگونه بگذراني و يا اولويت ها را كجا قرار دهي ، براي لحظه اي متوقف شو و ارزش زندگــي را به خودت گوشزد كن . زندگــي حقيقتاً گرانبهاترين چيزي است كه در اختيار داريم و ما آنقدر خوشبختيم كه براي استفاده از اين گوهر گرانبها انتخاب و آفريده شده ايم . پس با علم به ارزش بيكران زندگــي و زنده بودن ، با اطمينان خاطر و با اعتماد به نفس به سمت جلو گام بردار و به سمتي حركت كن كه دل و فكرت هر دو آنجا را نشان مي دهند.

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 10:42  توسط مــــريم  | 
چــشــم دل بــاز كــن !

صبح موقع عبور از عرض خيابان ، حسابي از دست ترافيك و دود و دم اول صبح كلافه شده بود و با خودش مي گفت كه چرا بايد اول صبح چشمش به اين همه ماشين ، آلودگي و ... بيفته ؟!.

در همان لحظه معلوم نشد از كجا گرد و خاكي به هوا بلند شد و ذراتي از اين غبار به چشمش فرو رفت و ديد او را كمي كدر ساخت . خوب اين موضوع باعث شد تا عصبانيتش صد چندان بشه ... خلاصه به هر زحمتي بود يه تاكسي پيدا كرد و سوار شد . خواست در تاكسي رو ببنده كه احساس كرد فرد ديگري قصد سوار شدن به تاكسي رو داره و اونوقت بود كه برق يك عصاي سفيد كه كمك حال صاحبش بود در چشمانش نشست و براي لحظه اي فراموش كرد كه گرد و غبار وارد چشمانش شده ...

(( هميشه براي « ديدن » چيزهاي زيباي بسياري وجود داره . چقدر خوبه كه در هر لحظه قدردان و سپاسگزار نعمت هايي كه به ما ارزاني شده باشيم و نگذاريم يه گرد و خاك ساده و يه بوق ماشين چشم دلمون رو كور كنه. ))

  نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 11:45  توسط مــــريم  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM